سرباز ولایی

سرباز ولایی

سرباز در لغت به معنی کسی است که جان خود را به بازی گرفته است برای دوستدار خویش کسی که حاضر است جان خود را برای آن که دوست دارد فداکند و از باختن سرش ابایی ندارد وسرباز ولایی یعنی کسی که جان خویش را برای امام خود و ولی خود که امام زمان ارواحنا فدا باشد فدا کند نه در لفظ بلکه در عمل سرباز ولایی کسی است که به فرمایشات امام خویش گوش دهد وبه آن جامه عمل بپوشاند و در نبود امام خود (بنا به گفته خود امام)به نائب آن اقتدا می کند وآن را به منزله امام خود می داند سرباز ولایی ولی خود را می شناسد ولی ای که به معنی سرپرست است نه به معنی دوست ، ولی ای که همراه حق است وحق همراه اوست ولی ای که.....
سرباز ولایی یعنی فدایی ولی یعنی فدایی علی یعنی فدایی........

طبقه بندی موضوعی

پیوندها

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه هسته ای» ثبت شده است

بازنشر یک داستان کوتاه عالی از محمد سرشار با حال و هوای این روز ها(داستان هسته ای)..
ما فرفره نداشتیم. بچههای کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند.
مسعود و مجید نقشهاش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفرهدار شدیم،  لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ. گفت: «دیدید میشود، میتوانید!»
از ترس بچههای کدخدا، داخل خانه فرفرهبازی میکردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان  بربخورد اما خبرها زود در دهکده ما میپیچید. خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد.  گفت: «بیخود کردهاند. بچه رعیت را چه به فرفرهبازی» و گیوهاش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی. بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب     گفته: «این اول کارشان است. فرداهمین فرفره میشود روروک و پسفردا چرخ چاه        .» بیشتر موتورپمپهای آب ده، مال کدخدا بود» عمو محمد که صدایمان کرد، فهمیدیم  کار از کار گذشته. فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه. درش را قفل کرد و کلیدش را  داد دست بچههای کدخدا که خیالشان راحت  باشد  از نبودن فرفره.
رفتیم پیش بابابزرگ با لب و لوچه آویزان. فهمید گرفتگی حالمان را. عموها را صدا زد. به عمو محمدگفت: «خودت کلید را دست کدخدا دادی و خودت پس میگیری.» عمو محمد مرد این حرفها نبود. همهمان میدانستیم. بابابزرگ گفت: «بروید و قفل گنجه را بشکنید.» عمو محمود گفت: «کی برایتان فرفره خرید؟ کدخدا؟!» گفتیم: «نه عمو جان! خودتان   که میدانید، خودمان ساختیم!» گفت: «دیگر بلد نیستید بسازید؟» گفتیم: «چرا!» گفت:  «بهترش را بسازید» و رفت در خانه کدخدا به داد و بیداد. صدای بگومگویشان ده را         برداشت. این وسط ما قفل گنجه را شکستیم و بهترش را ساختیم.
بچههای کدخدا فهمیدند. کدخدا گر گرفت. داد زد: «یا فرفره یا حق آب!» و به میرآب    گفت که آب را به روی زمینهای همهمان ببندد. کار سخت شد. عموها از هزار راه ندیده و نشنیده، آب میآوردند سر زمین که کشتمان از بیآبی نسوزد. مسعود را گرفتند و کتک    زدند. زورمان آمد. مجید به تلافیاش، روروک ساخت. کدخدا گفت که گندم و تخممرغ هم ازمان نخرند. مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند. صدای عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و کنایهها شروع شد.عمو حسن جمعمان کرد و گفت: «این جور نمیشود  هم فرفره شما باید بچرخد و هم زندگی ما» از بابابزرگ رخصت گرفت وقرار شد برود و با خود   کدخدا حرف بزند. وقتی که برگشت، خوشحال بود. گفت: «قرار شده روروک را خراب کنیم اما فرفره دستمان باشد. آنها هم تخممرغمان را بخرند و هم کمی آب بدهند.» بابابزرگ  گفت: «کدخدا سر حرفش  نمیماند.» عمو حسن گفت: «قول داده که بماند. ما فرزندان  شماییم. حواسمان هست!»
 بچههای کدخدا آمدند و روروک را جلوی چشمهای خیس ما  خراب کردند. عموحسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت که با کدخدا قرار و  مدار بگذارد. دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره. مهدی گفت: «وقت زانو بغل کردن نیست. باید چرخ چاه بسازیم کدخدا از امروز ما میترسید نه دیروز فرفره و روروک ساختنمان.» بابابزرگ لبخند زد. عمو حسن هر روز با کدخدا کلنجار میرفت یک روز خوشحال بود و یک روز از نامردی کدخدا میگفت ما میشنیدیم و بهش «خدا قوت» میگفتیم.

  • ۳ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۴۶
  • ۳۹۷ نمایش
  • صادق صداقت